ناگفته ها

ولله ستاره تویی...
ولله چاره تویی...
اونی که خوشبختت میکنه ولله آره تویی....

بایگانی
بچه هایی که مورد آزار جنسی قرار میگیرن و در آخر کشته میشن ...خیلی باعث درد و رنجم میشه....
ولی خیلی بچه هایی دیگه هم هستن که هیچ کس دردشون رو نمیدونه...
دلیل لجبازی و یه گوشه نشستن ها و بهانه گیری ها و گریه های بی دلیلشون.... 
من خودم جزوشون بودم تو 5 سالگی از یکی از پسرخاله هام که 14 سالش بود....
از اون لحظه به بعد دیگه آدم نرمالی نشدم...
احساس گناه رو برای اولین بار تجربه کردم وقتی  مادرم دو هفته بعد از اون اتفاق گفت که نباید بذارم کسی به اندام خصوصیم دست بزنه وگرنه گناه کردم و خدا منو نمیبخشه...
دوم راهنمایی بودم که از اون حس رها شدم...وقتی بلند داد زدم تو صورت مامانم که تو مامان خوبی نیستی وگرنه نمیذاشتی به فاصله یه اتاق پسر خواهرت اذیتم کنه...
دیگه احساس گناه نمیکردم ولی حالا که گفته بودم نمیدونستم چه جوری رفتار کنم...چون نگاه مادرم روم زوم بود...
دبیرستان که رفتم یکی دیگه هم پیدا کردم که این اتفاق براش افتاده بود ...اون هم توسط عموش  تو 7 سالگی وقتی که عموش 23 سالش بود...
به نظرم مال اون دردناکتر بود...چون اون چندبار تجربه کرده بود و من یه بار....اون هرهفته عموش رو میدید و من ماهی یه بار....
اخلاق های اون از من هم بهاری تر بود...واقعا خیلی شدید تر بود...
انقدر که کلا سوژه مدرسه بود...
بعد از تعطیلات عید بود که وقتی اومد مدرسه تو زنگ تفریح یهو صورتش سیاه شد...بیماری قلبی داشت و  برای کنکورش عملش نمیکردن چون دوران نقاهت طولانی رو باید سپری میکرد...آمبولانس که اومد من تو کلاس نشسته بودم ...وقتی خبر دار شدم یهو سرکلاس زدم زیر گریه و بعد رفتم پیشش...
دلم برای خودم میسوخت و بیشتر از همه برای اون...
بقیه از این ماجرا خبر نداشتن ولی من میدونستم....
اون هایی که مسخرش میکردن درک نمیکردن که آدم چرا این جوری میشه....
قطعا آدم های بیشتری هستن که مورد آزارجنسی قرار گرفتن..و یا شاید خودشون هم قربانی بودند....
مواطب بچه ها باشین....
من خودم هیچ وقت اجازه نمیدم که خواهرام با مردها و پسرها تنها باشه...حتی اگه خیلی پیر باشن...
موضوع وقتی دردناک تر میشه که پسرها هم مورد تجاوز این نامردهای مردنما قرار میگیرن...و باید حس تحقیر رو تا سال ها به دوش بکشن...
_____کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۴
زینب
فساد همه جا ریشه دوانده...
چرخ زندگی مردم نمیچرخه...
ارزشهای مردم عوض شده....
فحش و ناسزاگویی نقل و نبات دهن مردمه...
همه از هم طلبکارن...
اگه بخوای سالم زندگی کنی...میشی پپه و احمق...
و اگه رنگ خودشون بشی دیگه آدم هم حسابت نمیکنن...

___قبل تر ها ایران برام واژه مقدسی بود...رو کشورم تعصب داشتم...
اما الان خودم بدش رو میگم:(
نمیدونم قراره کی همه چی درست بشه؟!
اما میدونم محال نیست...درصورتیکه مردم هم عوض بشن علی خصوص خود من:)
___وقتی تلاش پدرم رو میبینم برای محکوم کردن آدمی که با زندگی و اعصاب مردم ده ساله که بازی کرده...اعصابم خورد میشه و قلبم پر نفرت از مردمم...
ازآدم های ترسویی که با ما همراه نمشن برای شکایت...و از قاضی که خریدنیه...
هشت سالم بود که پدرم خونه ای رو پیش فروش کرد ولی حالا هجده ساله ام و خونه ای درکار نیست و یا حتی امیدی برای ساختنش...
به هر وکیلی مدارک رو نشون میدیم...میگه حق با شماست شما تراکم نگرفتید و تو سند ذکر شده پیش فروش...
ولی موقع دفاع قاضی اجازه دفاع وکیل رو نمیده....
امیدی نیست:|
۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۹
زینب

رگ خواب مثل زندگی می مونه...

پر از احساس امید و نا امیدی...

پر از عشق و نفرت...

پر از ناتوانی و سرخوردگی...

و پر از تمام احساساتی که شما قطعا در زندگیتان تجربه کردید...

و یا خواهید کرد...

ببینید...

پشیمون نمیشین...

 

 
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۳
زینب
چه قدر حس خوبیه که آدم یه آهنگ پیدا کنه که تموم حالش با اون جور باشه...
و ازش حس خوب بگیره...
حس درک شدن و اینکه حداقل ترانه سرای آهنگ تموم حس های این روزهات رو داشته...
و تجربه کرده...



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۸
زینب
عادت کردم...
به این چسبیدن به زمین و رمان خواندن و نت گردی...
به بی تحرکی...
و سکون...
و....
دوست دارم این چهار سال را از زندگی هجده ساله ام بکشم بیرون...
همه را ببرم...
یا اصلا کمی عقب تر....
کاش به عادت هام بال و پر نمیدادم...
اما مگه من بزرگشون نکردم؟؟؟
خودم  هم دمشون رو میبرم و از زندگیم بیرونشون میاندازم....
ازشون متنفرم...
از چیزهایی که بخشی از وجودم هستند...
اما خودم رو دوست دارم...
چون من خلاصه در حال نمیشوم....
گذشته ای بوده البته کمی عقب تر...
ولی به هر حال در زندگیم روزهای زیادی بوده که من بهشون افتخار میکنم...
من از زندگی واقعی که مطابق میلم نبود پناه آوردم به داستان و شعرها و افسانه ها ...
من چشم هام رو به روی واقعیت بستم و منتظر کمک شدم...
وزنم بالا رفت....
درس نمیخوندم...
نماز هم نمیخوندم....
فقط کتاب ها پناه من شده بودند ....
با شخصیت های داستان ها گریه میکردم...
شاد میشدم...
حرص میخوردم...
دیگه خودم زندگی نمیکردم  در عوض به جای اونها هزار بار زندگی کردم...
من از این ذهن پر از صدام میترسم...
از این که روزی به خودم بیام و ببینم خودم با دست های خودم رویاهامو کشتم...
خودم کشتمشون....
من ضعیف بودم که گذاشتم بقیه آزارم بدن ...بقیه ذوق هامو کور کنن و از مهربونی  و سادگی ام سو استفاده کنن...
اون هم کسایی که از جان هم به من نزدیک تر بودند...
من توی این زندگی تنهام....
و چقدر خوب که تو این سن این  رو فهمیدم..
پشت کنکور موندم و قرار تو این سال کارهایی بکنم که من رو تو زندگیم منطقی تر و قوی تر بکنه...
میخوام زینبی بسازم که هیچکس نتونه خوردش کنه...
"برام دعاکنید"
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۹
زینب